درود دوستان عزیز. بعد از چند ماه بالاخره یک کار را تمام کردم و خودم را مجاب کردم که آنرا در وبلاگ هم بگذارم. به لحاظ وقت حسابی در مضیقهام اما خوشحالم که همه اوقاتم در شعر و ادبیات میگذرد. دوستانی که لطف دارند و به خواندن شعرشان دعوتم میکنند، مطمئن باشند شعرشان را با دقت میخوانم، فقط، گاهی ممکن است حرفی نباشد. از طرفی خیلی دوست دارم نظرات شاعران همروزگارم را راجع به کارهایم بدانم. نظراتتان خیلی ارزشمند است.
عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد
لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد
دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی
هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد
حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت
- عاشق که باشی - بیتهای محشری دارد
با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی
هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد
#
حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است
شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد
***
اردیبهشت ۹۱- تربت حیدریه
برچسبها:
غزل
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:42  توسط بهمن صباغزاده
|
درود دوستان عزیز. از شعر حافظ فقط میشود لذت برد. اما تحقیقهای انجمن توفیقی شد تا به شعر خواجهی شیراز بیشتر خیره شوم. سعی کردم آنچه را دیدم روی کاغذ بیاورم.
در ابتدای این راه، تصمیم گرفتم که از مطالعات دیگران استفاده نکنم. این نه به این خاطر است که خود را بینیاز از تحقیقاتِ دیگران میدانم، بلکه به این خاطر است که اعتقاد دارم تقلید و دنبالهروی خلاقیت و نوآوری را کور میکند و باعث میشود بسیاری از واضحات هم از پیشِ چشم دور بماند. اما این به راه زدنِ بدون مرشد و مُراد یک خطرِ بزرگ به همراه خواهد داشت و آن هم به بیراهه رفتن است. چارهاش هم توکل است که به قول خودِ خواجه: "تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست".
برچسبها:
تحقیقادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:39  توسط بهمن صباغزاده
|
درود دوستان عزیز. یکی از کارهای قدیمیام را در معرض نقد و نظر شما قرار میدهم. مدتی هست که هرگاه غزلی جدید ذهنم را تحت تاثیر قرار میدهد، چند بیتش را که مرور میکنم با خود میگویم: "این را هم نوشتی، خواندی، شنیدند، که چه؟" همین "که چه؟" باعث میشود قید کاغذ و قلم را بزنم. به این نتیجه رسیدهام غزلی که به دل شاعرش نچسبد، به هیچ دردی نمیخورد. هرچند اینجا خیلی کمکارم اما وبلاگ شنبهشبها www.shanbeshabha.blogfa.com که مربوط به جلسههای شعر شنبهشب تربت حیدریه است را هر یکشنبه به روز میکنم و بیشتر وقتم را به آماده کردن مطالبش میگذرانم. برای آنان که جدیتر دنبال ادبیات هستند شاید خالی از فایده نباشد.
از فرشِ شک به عرشهی منبر رسیدهایم
از آنچه خواستید فراتر رسیدهایم
با پای پُر ز آبِله، روی خط شروع،
در این مسیرِ بسته به آخر رسیدهایم
دیگر غمِ رعایتِ شَأن نزول نیست
در لحظهی نبوتتان سر رسیدهایم
بعد از هزار و چارصد و چند سال بحث
تازه به حرفهایِ ابوذر رسیدهایم
لمداده روی تختِ روان حج نرفتهایم
در کوره راهِ کفر به باور رسیدهایم
بغضم شکست و اَشهَد و اَن لا اِلٰه ... ماند
توحید را به پلهی آخر رسیدهایم
مهر87 - تربت حیدریه
برچسبها:
غزل
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:19  توسط بهمن صباغزاده
|
درود دوستان عزیز. شعر برای خودش موجودیتی دارد که تا حدی از کنترل شاعر خارج است. وقتی به کارهای خودم نگاه میکنم در بعضی از موارد مطمئنم که این کار را من نسرودهام. این احساس آنقدر واقعی است که مرا میترساند. کاری که در این پست میگذارم از آن دسته است. حال و هوای بهار ذهنم را درگیر کرد و چند مصرع در ذهنم نقش بست، اما وقتی سه - چهار بیت را تمام کردم تازه فهمیدم که عاشقانه شده است. انگار که شعر از اجزای بهار که در ذهن من بوده استفاده کرده تا به منظور خودش برسد. توضیحش سخت است اما اگر برای خودتان پیش آمده باشد درک میکنید.
نفست میوزد و بوی بهار در گلِ پیرهنت پنهان است
در زمستان تن من، تن تو برف در چلّهی تابستان است
لطف فروردین در آمدنت، سال نو لحظهی خندیدنِ توست
ساعت از این هیجان در آتش، عقربه عقربِ سرگردان است
عشق تو ریشه دوانده در من، مثل یک بوتهی گل در دلِ خاک
تنِ من اما در آغوشت، خاکِ خشکی است که در گلدان است
رقصِ موهات بر آن صورتِ ماه، ابر و بادی است وَرای تذهیب
خطّ ابروی تو در نستعلیق مایهی حیرت خطاطان است
"هر کجا هستم، باشم، - با تو - آسمان، عشق، هوا مال من است"
بی تو این خانه مرا سلول است، بی تو این شهر مرا زندان است
حاجتِ راهنما نیست، که نیست هیچکس راهبلدتر از من
"کعبه مقصود منِ بیدل نیست، مقصدِ من خود ترکستان است"
اسفند 89 - تربت حیدریه
برچسبها:
غزل
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:13  توسط بهمن صباغزاده
|
درود دوستان عزیز. از لطفی که به کارهایم دارید خیلی ممنونم. یکسال از تاسیس این وبلاگ میگذرد و در این مدت دوستان بسیاری پیدا کردهام که همه شاعران خوبی هم هستند. خوشحالم که در این دنیای مجازی توانستم با شما ارتباط برقرار کنم. با یک کار قدیمی به روز میکنم.
شده باز ابر بارانزایِ تو امشب وبال من
و باران ميچكد بر شيروانیِ خيال من
گرفته رنگ چشمان تو حالِ آسمانم را
هوای شرجی شبهای گيلان است حال من
شبيخونِ لبِ سرخِ تو راهِ خواب را بسته
چه ظلمی میكند لبهات بر چشمانِ لال من!
نترس از اشك، با جرأت تكان دِه شانههايت را!
تمام غصهها جا میشود در دستمالِ من
بيا دار و ندارم را بگير و دل به من بسپار
تمام شعرهايم مالِ تو، اما تو مالِ من
شهريور87 - تربت حیدریه
برچسبها:
غزل
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 12:54  توسط بهمن صباغزاده
|
درود دوستان عزیز. این هم یکی از آخرین کارهایم. البته تا حدی سیاهمستیاش زياد شده. خودم دوست داشتم حداقل دو سه بار ديگر در اين غزل زمين بخورم، اما چكار كنم كه غزل دستم را گرفت.
شبی شراب به یاد تو نازنین خوردم
شراب ناب از انگور دستچین خوردم
به کوچه آمده بودم کمی هوا بخورم
که چشم مست تو را دیدم و زمین خوردم
بریده بود تب تشنگی امانم را
برای رفع عطش آب آتشین خوردم
یکی سلامتی تو، یکی به عشق تو، باز
یکی به یاد تو عاشقترینترین خوردم
به مست خرده مگیر، از سیاهمستی بود
هزار مرتبه تا پا شدم زمین خوردم
تو پشت پا به دل من، من از زبان تو زخم
تو آنچنان زدهای و من اینچنین خوردم
آذر ۹۰ - تربت حیدریه
برچسبها:
غزل
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 16:6  توسط بهمن صباغزاده
|
درود دوستان عزیز. با دوست عزيزم مهدي سهراب در حال و هواي شعر بوديم كه تلفن همراهش زنگ زد و مشغول صحبت شد. وقتي جريان را به من گفت، گفتم: خوشبهحالشان. مهدي هم همين عقيده را داشت و ميگفت: نهايت لطف خدا به يك زن و شوهر همين است كه با هم بروند. از مهدي پرسيدم: دوست داشتي جاي او ميبودي؟ گفت: صد در صد، ذرهاي ترديد ندارم. گفتم: دليلت چيست. گفت: داغ ديدن خيلي سخت است و گمان نكنم مرگ از داغ ديدن تلختر باشد. ياد بيت صائب افتادم و زمزمهاش كردم:
نقش پای رفتگان هموار سازد راه را
مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است
درگذشتِ رضا بروسان و همسرش الهام اسلامی را به خانوادههای ایشان و جامعهی ادبی تسلیت میگویم. روحشان شاد و یادشان همیشه زنده باشد.
پیراهنی روشن به تن کن در عزای من
مشکی نپوشی، نازنین! حتی برای من
این آسمان یک عمر دور از تو عذابم داد
یک شب خودت را - ماه من! - بگذار جای من
روز و شبم همرنگ چشمان سیاهت بود
باران فراوان بوده در حال و هوای من
با این همه، صحرای سینا گشته این سینه
دلتنگیات را گریه کن بر شانههای من
با این غزلها عشق میریزم به پای تو
با هر غزل بنویس دردی را به پای من
بخت سیاه از خانهام بیرون نخواهد رفت
خود قصه میگوید کلاغ قصه... وای من
مهر 90
برچسبها:
غزل
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:42  توسط بهمن صباغزاده
|
درود دوستان عزیز. همانطور که میدانید برنامههای منظمی از طرف انجمن شنبهشبها تنظیم شده است که شاعران را وادار به فعالیت میکند و از این بابت بسیار خوب است. از طرفی انگیزهی زیادی به ما میدهد تا در تمام جلسات حضور داشته باشیم و از شنیدن مطالبی که دوستانمان در کنفرانسهایشان ارائه میدهند لذت ببریم. شاید برای یک تحقیق روزها و هفتهها و حتی ماهها زحمت کشیده شود ولی ظرف نیم ساعت به مخاطب منتقل میشود. به یقین شناخت شاخههای متعدد ادبیات، حتی شناخت شاعران کلاسیک و معاصر در عمرهای کوتاه ما ممکن نمیشود. شاید استفاده از فعالیتهای گروهی مشابه این باعث شود تا در این چند روز عمر بیشتر بدانیم. برای من نیز حضور در انجمن توفیقی شده است تا هرازگاهی مجبور به تحقیق شوم و در این میان اولین چیزی که نصیبم میشود دانستن این است که چیزی نمی دانم.
برچسبها:
تحقیقادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:36  توسط بهمن صباغزاده
|
درود دوستان عزیز.
با یکی از آخرین کارهایم به روز میکنم. مدت زیادیست که بیشتر در زمینهی تئوری شعر کتاب میخوانم و فکر میکنم و روز به روز گیجتر میشوم. از همان روزهایی که احساس کردم خرده هوشی دارم و سر سوزن ذوقی، غزل چنان مجذوبم کرد که هنوز هم شعر را غزل میدانم و غزل را شعر. همیشه غزل برایم عشق بوده و عاشقانهترین خیالهایم را غزل ساختهام. ولی به تازگی شعر چنان گیجم میکند که در بدیهیات فرو میمانم. بخوانید و شما هم چیزی بگویید تا شاید راهی به بیرون باز کنم.
دو چشمت از عسل لبریز و لبهایت شکر دارد
بیا، هرچند میگویند: شیرینی ضرر دارد
زدم دل را به حافظ، دیدم او امشب برای من -
"لبش میبوسم و در میکشم می" در نظر دارد
***
پریشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است
پریرو از پریدهرنگ آخر کِی خبر دارد؟
اگر چه مثل نرگس نیست چشمش سخت بیمار است
کمر چون مو ندارد او، ولی مو تا کمر دارد
لبش شیرین و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ
درشت و نرم را آمیخته با خیر و شر دارد
به یاد اولین بیت از کتابِ خواجه افتادم
شروع عشق شیرین است، بعدش دردسر دارد
مرداد 90
برچسبها:
غزل
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 18:15  توسط بهمن صباغزاده
|
به یُمن برنامهریزی جدی و هدفمند انجمن شعر شنبهشبها، بررسی یکی از قصاید فرخی سیستانی قسمت من شد، که برای منِ تازهکار سنگین است. در ادبیات اندوختهی علمی ندارم و گاهی از سر ذوق چیزهایی به هم میبافم. قبول کردم تا نداشتههایم معلومِ خودم شود که داشتهای ندارم.
در ابتدای این راه، در روش تحقیق مجبور به انتخاب شدم. راه سادهتر این بود که از طریق موتورهای جستجو در جستجوی مطالب نوشته شده در مورد فرخی سیستانی برآیم و با طبقه بندی اطلاعات بهدست آمده راهی به فهم شعر فرخی باز کنم و راه دیگر اینکه قصیدههای فرخی را پیش رو بگذارم و یکی از آنها را انتخاب کنم و سپس سعی کنم آنچه از آن میفهمم را روی کاغذ بیاورم.
تصمیم گرفتم راه دوم را انتخاب کنم هرچند با دانش محدود بنده احتمال بیراهه رفتن بیشتر میشود ولی محکی میشود تا ببینیم یک جوان با مطالعات عادی از شعری که در ده قرن پیش از این سروده شده چه برداشتی دارد.
برچسبها:
تحقیقادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:46  توسط بهمن صباغزاده
|